بهار سعيد

بهار سعيد

بهار سعید یکی از شاعران معاصر کشور در این هفته در برنامه خاطره ها و ترانه ها خاطرات خود را قصه می کند.

خانم سعید از مدت بیست و هفت سال به اینطرف در شهر کالفورنیا امریکا زندگی می کند، از سن ده سالگی آغاز به سرایش شعر کرده است، دو مجموعه دارد به نام های "شکوفه بهار" و "چادر". او دو طفل دارد یک دختر به نام زحل و یک پسر به نام حارث.

بهار سعید از لیسه رابعه بلخی فارغ التحصیل گردیده و بعداً فاکولته ادبیات را در رشته ژورنالیزم تمام کرده و ماستری زبان و ادبیات دری را از ایران بدست آورده است.

تازه ترین شعر از بهار سعید :

          در بوسه های وحشی گل کردمت دوباره

                         شد لاله های کابل در لعلم آشکاره

                                        در نغمه غزل ها تا پر زنم دلم را
                                                     چرخد پری شعرم رقصیده تا ستاره

                                                                    گر شوق چیدنت را در دامنم بکارم

                                                                                     یک شاخه آرزویم گل میدهد دوباره

سيما شادان برنامه خاطره ها و ترانه ها ی بی بی سی

 

بهار سعید:۱۹۵۳

شاعر ریالیست، شجاع وسنت شکن را گرامی بداریم !

" قـرن ها صبر بباید که تا مادر دهر"
همچو بهارسعید شاعر فرزانه بزاید

   سه سال قبل زیرنام "سیمای زن افغان درتاریخ "رساله یی  نوشتم که در آن، خانم بهار سعید به عنوان یک شاعرآزاده و دلیر سرقافله سخنوران زن افغان قرار گرفته بود. ودر باره اش خیلی فشرده نوشته بودم : او در کابل در رشته ژورنالیزم درس خوانده وبعد در تـهـران در رشته ادبيات فارسى فوق ليسانس گرفته و اکنون در امـريـکـا زندگى ميکند. يک مجموعه شعرى با يک مقدمه ٧٣ صفــحـه يى بقلم شهپردانشمند ايرانى از او بچاپ رسيده است.

   در رسالۀ "سیمای زن افغان" دو  شکوفه از بهار، یکی "آرزو" و دیگری "بیا مرا بتراش" شگفته بود. اما تبصره یی براین شکوفه ها نوشته بودم.

   سخن گفتن در بارۀ "بهار" عزیز وعاشقانه های او، دل و دماغی چون "بهار" میخواهد. بهاری که با نفسش ،طبیعت را زنده میکند ، جهان را صفا و روشنائی می بخشد، وخون زندگی را دررگهای زمین وزمان جاری میسازد.

   بهار، آزاده شاعری که عاشقانه میسراید، زنانه میسراید وذات "زن" رامیسراید، و جانش را فدای سنگ و چوب و دریا  و صحرای وشهرو دیارمیهنش میکند، او که از سوز ودرد زن،و از ازدواجهای اجباری  دختران ، اززندانی کردن زن در پشت برقع و چادرسیاه  و از خشونت وتجاوزبر همنوعش - که گاهی با قساوت وبیرحمی توسط نزدیکترین کسان خویش سنگسارمیگردد و یا قبل از سنگسارخود را در آتش میسوزاند- حکایتها وشکایتها دارد، می بایستی او را گرامی داشت.

   با دریغ که من تا هنوز برمجموعه اشعار این خانم شیرین کلام و پرذوق واستعداد دسترسی نیافته ام و بنابرین آنچه میخواهم دراینجا بدان بپردازم، چند قطعه شعری است که از صفحات انترنت برچیده ام. پس برای اظهارنظر پیرامون شعر خانم بهار،باید یکی ازعاشقانه های وی را از نظر بگذرانیم تا بهانه ای برای آغاز گپ فراهم آید.

بيا مرا بتراش

بيا مــرا بــتــراش ای تـنـم بدستانت

به بت سرای دلت در شبان رويايی

بيا مرا بتراش تا سحـر مرا بتراش

به لمس و بوسه و ناز و نيازو زيبايی

بيا مـرا بتراش در حرير و ابـريشم

به بسـتر شب تنهائی سوزعريانـت

بشـوق پـنجه کشيدن زپای تا بسرم

چـونوروسوسهً شمع ذوق چشمانت

زبوسه ريز لبانت ببـار گــل به  تنم

شـراب تشنگی عشق در گلـويم ريز

بـبـردلـم بـه ســر بـالـهای مـژگـانت

به جـذبه های نگاهت زخود فرويم ريز

بکش مرا به خم و پيچ های آغوشت

به کوره ی نفــسـت آتشم کن،آبم کن

ميان عشق قـوی پنجه ی دو بازويت

بگيرم و بـفشار، بشکن و خرابم کن

   این شعر بیگمان انسان را به یاد فروغ فرخزاد، شاعرۀ معروف ایرانی می اندازد که از چهره های مطرح ایران قبل از انقلاب اسلامی، درعهد سلطنت پهلوی  بود و شاید خانم "بهار" ملهم از شعر او باشد. مگرخانم "بهار" در پاسخ یک پرسش که گويا او متاثر از فروغ فرخ زاد بوده است ميگويد : «من به فروغ احترام خاص دارم ، اما می خواهم که راه خودم را جداگانه و مستقل داشته باشم.»

   من(نگارنده) شاعر نیستم ، ولی اندکی ذوق تمیز دادن شعرخوب از شعر بد را دارم، و وقتی چشمم به اشعار بهارسعید می افتد، آن را میخوانم و ازخواندنش لذت می برم. واز اینکه می بینم درخارستان کشورما برای اولین بار زنی تولد شده  که هم شاعرخوب وشیرین بیان است وهم سنت شکن، بوجودش می بالم. بهار،زنی است که احساس وعواطف زنانه را آنطور که بایسته است ،در شعر خود به زیباترین شکل آن به تصویر میکشد وبخصوص عشق را آنطور که یک زن درک واحساس میکند، با توانائی بی نظیری دررگهای شعر خود جاری میسازد. از این لحاظ مقام او در نظر من از فروغ فرخزاد ایرانی بسیار ارجمند تراست.

   اما چرا بهار سعید از شهرتی که فروغ برخورداراست ، نیست؟علتش به نظرم اینست که ایرانی هاعموماً مردمی شعر شناس و شعر دوستی استند و بخصوص آنچه را که مربوط به ایران و زنان ایران باشد، تا میتوانند تعریف وتوصیف میکنند و با این تعریف های خود شاعر را درجامعه روشناس ومحبوب همه میسازند، اما درمیان افغانها چون سطح فرهنگ شعر خوانی و در نتیجه درک و دانستن شعر پائین است و در میان آنهایی که شاعرو شعر شناس اند، این اخلاق  وجودندارد که خوبیهای شعر هموطنان خود را برشمارند و به استعداد و لیاقت جوانه های شعر ارج گذارند، بنابرین "بهار" آنچنانکه حق اوست در جامعۀ خود هنوز بدرستی شناخته نشده است. و تا آنجا که من با نشرات بیرون مرزی آشنائی دارم، ذکر خیر وی در رسانه های افغانی کمتراست.

   علت این امر شاید یکی این باشد که وی شعر را با تمام احساس خود و از اعماق روح زنانه خویش بیان میکند وانعکاس این احساس تا آنجائی که به احساس زنانۀ خودش برمیگردد، از سوی ذهنیت های مرد سالارانه ومتعصب بسیار بد استقبال میگردد ، چنانکه حتی بعضی از خانم ها هم که سنتی فکرمیکنند، شعر او را نمی پسندند وآنرا بد ونامطلوب تعبیرمیکنند. متاسفانه دوسه سال قبل یکی از خانمهای قلم بدست مقیم امریکا در مذمت خانم بهار سعید و اشعاروی درهفته نامه امید  تبصره های زهر اگین کرده بود و اشعار وی را دور از اخلاق و عفت خوانده بود.

   بدون مجامله میتوان گفت که شعر بهارسعید، آئینۀ قد نمای عواطف واحساسات  زنانه اوست. و او مثل هر انسان دیگر ومثل هرشاعر دیگر حق دارد، احساس خود را ازعشق ورزیدن ولذت بردن بیان کند. ما داستانهای فراوانی از معاشقه مردان بازنان وطرزلذت گرفتن مردان شنیده وخوانده ایم، از آنجائی که در کشور خود عادت کرده ایم که همه فتوحات وهمه افتخارات وهمه دقایق لذت وخوشی را از سوی مردان بشنویم ، پس شرح وبیان دقایق عشق ورزی و حظ بردن ولذت گرفتن ازسکس راهم مخصوص مردان می پنداریم و در این میان اگرشرح ظرافت ها ودقایق شوق وذوق عشق ورزی را از زبان یک خانم بشنویم، بطور ناخود آگاه ،آنرا یک کار ناروا و دور ازعفت و اخلاق تعبیر و گوینده را بکفر و بد اخلاقی متهم میکنیم. به نمونۀ دیگر از شعر بهار نگاه میکنیم:

    بیا در بسترم امشب

ز عشق آتشین تو بسوز دیگرم امشب

به رویا ییکه میبینم که تابی بر سرم امشب

چو ماه عشق، آتشپاره افتی در برم امشب

بدستان تو می بخشم تن عصیان گرم امشب

بیا در بسترم امشب

 برای حس گرمایت به حسرتگاه تنهایم

  به بستر بی تو میسوزم به آتشگاه بیجایم

چو شاخ عشق تر روییده ی این حرص زیبایم

که داغ بوسه هایت گل زند بر پیکرم امشب

 بیا در بسترم امشب

بروی شانه ها یت ریز عطر تازه ی مویم

 بدور گردنت پیچد دو دستم تا به بازویم

  به تنگ سینه ات بفشار جسم داغ و خوشبویم

  ز شعرم بهر آغوشت خودم عریانترم امشب

 بیا در بسترم امشب

گل سرخ و سفید و زرد را پر پر به دستانم

به جسم مرمر داغم برای تو بیافشانم

حرارت های عشق تو اگر سوزد گلستانم

خودم گلدسته میگردم که سازی پرپرم امشب

 بیا در بسترم امشب

 منم یک ماهیی لغزان و زود از شست خواهم رفت

جهان پیکرت را با لبانم مست خواهم رفت

 برایت جان دهم تا لحظه ی کز دست خواهم رفت

که از عشقت که میمیرم نمایی باورم امشب

بیا در بسترم امشب

چو رفتار هوس بیتاب آ، دزدی زخوابم کن

ز پیراهن ربایم در بر خود بی نکابم کن

 ز هرم پیکر داغت بسوزانم و آبم کن

 شراب عشق لبریزم ، بنوش از ساغرم امشب

 بیا در بسترم امشب

 فرار از خود نمایم در بر و دوش تو میگردم

 ز هر سو در تو میپیچم عسل نوش تو میگردم

به شور و شوق و سرمستی همآغوش تو میگردم

دو تا پیکر یکی گردد ترا با خود برم امشب

بیا در بسترم امشب

از دفتر « شکوفه ی بهار »

   من اشعاربهار را از لحاظ پرداخت هنری اش مورد توجه قرارنمیدهم، بلکه از لحاظ محتوا بدان توجه  میکنم وبنابرین نظرمن دراین خصوص یک بررسی ادبی - هنری نیست، بلکه یک دید جامعه شناسانه است.

   کسی که در عمر خود یک بار عمل سکس انجام داده باشد،بخوبی میداند که بهار سعید چه میگوید؟ وچه حالتی رابیان میکند. بیان بی پردۀ یک حالت خاص زندگی در مغربزمین ، تعجب هیچکسی را برنمی انگیزد، بلکه این کار را به عنوان ضرورت زندگی و ادامۀ حیات، یک امر کاملاً ضروری می پندارند. ونه تنها در مکاتب ومدارس از همان دوران ابتدائیه طرزآمیزش ومعاشرت با جنس مقابل را به شاگردان یاد میدهند وتوسط فلم های ویدئویی رهنمائی میگردند ، بلکه در تلویزیونها دولتی اشخاص اکسپرت ومتخصص سکس را می آورند و از وی در باره چگونگی بهترین سکس سوال میکنند و او بی محابا به پرسش های جوانان پاسخ میدهد وگوشه هایی از عمل سکس مرد و زن را نمایش میدهند تا از زندگی خود به وجه احسن لذت ببرند.لذت بردن از عمل سکس برای تدوام رندگی خانوادگی بسیار با اهمیت است. چه بسا پیوندهایی که براثر لذت نگرفتن کافی از سکس، به جدائی وطلاق منجر شده است. بنابرین رهنمائی وتشریح چگونگی لذت بردن ،به جوانان وکسانی که پیوند زناشوئی زده اند وحتی صاحب فرزند میباشند، مگر از همدیگر لذت روزهای اول زندگی را نمی برند، کار درخور توجه و با اهمیت تلقی میگردد و چنین برنامه هایی بینندگان فراوان دارد.

   اما در جوامعی شرقی وبخصوص جوامعی چون افغانستان ، حرف زدن در بارۀ سکس درمحضرعمومی و یا در یک کلاس درس، نه تنها فضولی وبی تربیتی تلقی میگردد، بلکه اگر چنین کسی معلم جامعه شناسی و یا استاد پوهنتون هم باشد، به بداخلاقی و گمراه کردن جوانان متهم شده ، مورد شماتت اولیای شاگردان وجامعه قرارمیگیرد. درجامعه ما همواره سعی براین بوده واست که صحبت کردن دراین مورد را برای تربیت فرزندان نادرست وسوق دادن آنان بسوی فحشا و بداخلاقی می پندارند. چرا که انسان خوب در جامعه ما کسی است که هرگز صحبت از عشق ورزی ولذت بردن ازسکس نکند و با روبروشدن باجنس مخالف هرچند وجودش لبریز از ذوق وتمنای صحبت باشد، بسویش نبیند وسر بزیر انداخته براهش ادامه دهد. این سنن وآداب جامعه، غریزۀ جنسی انسان راسرکوب میکند وعقده ببار می آورد. وقتی عقده های جنسی یکی پی دیگری در وجودانسان متراکم گردد، منتج به جنون میگردد، ازاینست که گاهی پسری دیوانه وار عاشق دختری میشود ولی چون امکان دسترسی به او میسر نمیگردد، سر به جنون میکشد ونامش را میگذارند "مجنون". پس عشق مجنون نسبت به لیلی جز تراکم عقده های جنسی سرکوب شده  در وجودمجنون چیز دیگری نبوده است.

   درجامعۀ ما امروز سرنوشت لیلی ومجنون یا آدمخان ودرخانی تکرار نمیشود، مگر دربرخی موارد کار بجاهای باریکتر ازآنها میکشد، تا آنجاکه برخی ازجوانان برخلاف تمام سنن قبول شدۀ جامعه  وعواقب ناگوار آن (سنگسار) تصمیم میگیرندکه: (گپ  رسوائی وبدنامی وسنگسار خلایق _ همه سهل است تحمل نکنیم درد جدائی)، وبعد دست در دست جنس دلخواهشان میگذارند واز محل زندگی فرار میکنند تا برای یک بارهم که شده عمل سکس انجام دهند وبه کام دل برسند، ولی دریغا که چه زود دستگیر ومحکوم به سنگسارمیگردند وناکام ونامراد از صحنه زندگی حذف میشوند. اگرسنگسار و روش سنتی تربیت وپرورش جوانان کارساز وبجا می بود، می بایستی امروز اثری از بیماری ایدز در کشورهای اسلامی ومنجمله درکشورما وجود نمیداشت. مگر چنین نیست وآمار مبتلایان به ایدز درکشورما و کشورهای همجوار- براثر مقاربتهای جنسی ناسالم- روزتا روز بیشتر شده میرود.

   در جامعۀ افغانی که زن ملکیت مرد پنداشته میشود وهیچگونه حق وحقوقی درانتخاب همسر آیندۀ خود ندارد، مجبوراست صبرنماید تا اولیایش او را به هرکه میخواهد بدهد،و زن می باید برطبق فیصلۀ بزرگ خانواده ، تن به رضا با شوهرنادیده بدهد وبا او بسازد و بسوزد. ازاینست که  زن با مردیکه پیش از ازدواج هرگز او را ندیده  و در بارۀ اخلاق ورفتار واطوار اوچیزی نمیداند، بعد از ازدواج دچار مشکل میشود. واگر مداخله خشوی در زندگی عروس با بی اعتنائی شوهر یکجا شود،کار به لت وکوب و توهین زن میکشد و طبعاً زندگی درچنین هوا وفضائی  تبدیل به جهنم خواهد شد و زن از روی اجبار برای نجات خود از چنین جهنمی دست به فرار میزند و یا خود کشی میکند و گاه برای اینکه پیامی تلختر به اولیایش داده باشد، خود را آتش میزند، تا دل اولیایش نیز آتش بگیرد و دیگر مرتکب چنین ظلمی درحق فرزندان خود نشوند.

   پس وقتی جامعه، زن را ازحقوق اساسی او(حق انتخاب همسر) محروم بداند، دیگرناممکن است به او این حق را قایل شود که ازعشق خود نسبت به مردی حرفی برزبان آورد ولحظات حساس از خلوت خاص خود را در شعر به تصویر بکشد، آنهم چه تصویر زیبا وبحث انگیز که نظیرش را هموطنانش هرگز نه دیده و نه شنیده اند. معلومدار چنین زنی که از عشق سخن میگوید و احساس زنانۀ خود را درهنگام سکس به تصویرمیکشد، برعلیه سنتهای جامعه اش قد علم کرده است  و جایش درجامعۀ جهل وجنگ زدۀ افغانستان نخواهد بود.خوشبختانه بهارسعید اگر درافغانستان زاده شد، مگر درافغانستان و درمیان آنانی زندگی نمیکند که به زن به چشم موجودی بی اراده وکالائی درملکیت مرد نگاه میکنند، و مانعی برای پرواز خیال و بیان صادقانۀعواطف زن، این "مظلوم تاریخ" (بقول فرهاددریا)  میگردند.

   پرواضح است که اگر خانم بهار سعید درافغانستان می بود، شاید شوق گفتن چنین اشعاری را نمیکرد واگر میکرد، امکان چاپ و نشر آن در افغانستان ممکن نبود. ولی شانس با او یاری کرد که  پس از تحصیلات فوق لیسانس در ایران، سرنوشت او را به کشورآزادی چون امریکا پرتاب نمود که درآن هرکس حق دارد،آزادانه احساس وافکار خود را به هرزبان وهرشکلی که خواسته باشد، بیان کند.  به شاخه غزلی ازدرخت آرزوی بهار نگاه میکنیم:

شاخۀ آرزو

دربوسه های وحشی گل کردمت دوباره      شـد لاله های کـابل در لعــلم آشکاره

در نغمهء غزل هـــــا تا پر زنم دلم را      چرخد پری شــعــرم رقصیده تاستاره

سرپنجه های خود راصد بوسه میفرستم       در لابـلای  مـویت تامـــی کنم نـظاره

داغ تـب توهستم از گرمی نــگاهــت       یک جذبه آذرخشت سـازد مرا شراره

در بر فشردنت را ازبسکه لب گزیدم       قــــــنـد حــلاوت تـو پاشید پاره پاره

گـر شوق چیدنت را در دامنم بــکارم      یک شــاخه آرزویم گل میدهـد دوباره

جنوری ۲۰۰۷ /کابل ناتهه

   این غزل یکی دیگر از اشعار عریان خانم "بهار"است که چه  زیباولطیفت وزنانه سروده شده است. در میان شاعران مرد،افردا بسیاری را می شناسیم که شعر عریان گفته اند، ولی از این بابت از طرف هیچکسی  مورد شماتت وطعن قرار نگرفته اند، از جمله میتوان از ایرج میرزا درایران واستاد خلیلی در افغانستان نام گرفت. استاد خلیلی در شعرزیریک  صحنه سکسی را چنین به تصویر میکشد:

شامگاهــی دو جوان ، دو رفـیـق      قـصـد  آزار  دخـتــران  کردند

در بـه  روی جهـانیــان بـسـتـنــد      خویش را از همه  نهان کردند

لٌــخـت گـشتـنـد و مـست افـتادنـد      هــر چه دل  گفت آنچنان کردند

به شرارِ شراب و شهوت وعشق      شرم را طرد ، از آستان کردند

دودِ سیگار و بویِ عطر وشراب      خانـه را هـمچو بوسـتان کردند

بسکـه  از  لـعـلِ یــار بـوسیـدنـد      خطِ مشکین چو ارغوان کردند

دست از زلف سوی پستان رفت      نـرم نـرمک هـوای ران کردند

پسران دست بـر زمـیـن  بردنــد      دختـران پای بـر آسمـان کردند

راز های  نـهـفـتـه را ، هـر یک      به رخِ  یکـد یگـر عـیان کردند

عضو های لـطـیـف و نـازک را      سخـت مانـنـد استخــوان کردند

گاه فــراز آمـدنـد و گاه فــــــرود      گـه چنین  و گـهـی چنان کردند

چون کمانـدارِ چرب دست ِ دلـیر      تیـر هـا راست بـر نشان کردند

چشم ها سرخ گشت ورگها سبـز      پس فــلان در پیـی فـلان کردند

دخـتـران کام  دل  چو بگـرفـتـند      قـصدِ ایـن پـیـرِ ناتـــوان کردند

بـوسـه بـر روی مـن زدنـد ز دل      سـعی در کـار مـن بجان کردند

الـغــرض آلـتـم  نـشـد  بــیـــدار      گــرچـه صـد بـار امتحان کردند

گـفـتم این است گـر جوانیی من

چوب  در کونِ  زندگانیی مــن

(آئینه افغانستان،شماره۹۶، ص۱۰۰)

   من درشعرهای عریان استاد خلیلی وبهار سعید، نه انحرافی می بینم ونه گمراهی وبد اخلاقی ، بلکه آنرابیان زیبا وادیبانه از یک رویداد خصوصی که در زندگی همه انسانهای بالغ اتفاق می افتد، میشمارم وآنچه به خانم بهار مربوط میشود، آنرایک سنت شکنی میشمارم. طغیان علیه سنتهای پوسیده وزن ستیزانه ، شهامت میخواهد واین شهامت را خانم بهار سعید در عرصۀ شعر از خود بروز داده است. آنطورکه پروای هیچ آدم سنتی را نکرده است. چنین شهامتی برای یک خانم افغان، بیانگر این پیام است که خانم بهاردرتاریخ کشورما یک استثنی است  استثنای که قبل از عصر خود درافغانستان پا به صحنۀ هستی گذاشته، ولی زندگی به رویش این لبخند را زده  که در بیرون ازافغانستان زندگی کند تا بتواند بخوبی بدرخشد.

   خودش ميگويد: «... من در اشعارم هرچه ميگويم ، چه بی پروا و عريان ، چه با پرده و پنهان، از زنان و احساس زن سخن می گويم  و هدف عمده شعرم همين « زن » بودن قهرمان شعرم است که اين قهرمان تنها « من » نه بلکه هر زنی می تواند باشد ، چون به گفته معروف در « من » شاعر « ما» نهفته است. و من از احساس عميق و پنهان و دست نيافته و دست نخورده ی زن می خواهم پرده بردارم و نگفته هايی را بگويم که ديگران هنوز نشناخته ، نگفته يا نتوانسته اند بگويند. و آنها احساس کشف نشده عاشقانه زن است که فقط يک زن ميتواند آنرا حس و بيان کند.» (از مقالۀ امام عبادی در بارۀ بهار سعید)

من یقین دارم برداشتی که از اشعار بهار سعید یک آدم شعر شناس ایرانی میکند، بابرداشتی که یک ناقد ادبی افغان مینماید، از زمین تا اسمان فرق خواهد داشت. شعر شناس ایرانی که از سطح بالاتر فرهنگی برخوردار است، برای بهار سعید درمقابل سرودن (اشعار: بیا در بسترم امشب، وبیا مرا بتراش) صد صد نمره خواهد داد، ولی نقد نویس افغان شاید بخاطر همین اشعار برایش، صفر بدهد. زیرا ناقد افغان با درنظرداشت سنن افغانی وقید وبندهای مذهبی، شعربهار سعید را ممکن است شعری دور ازاخلاق بداند، درحالی که شعر شناس ایرانی آنرا از لحاظ هنرپرداخت وصور خیال درشعر ارزیابی خواهد کرد وبه آن ارج خواهد نهاد.

انسانی که در قرن بیست ویکم در غرب زندگی میکند وبا انقلاب اطلاعات جمعی چون تلویزیون وستلایت وکامپیوتر وانترنت سروکار دارد ،دیگر نمیتواند در چهارچوب سنتهای شرقی زندگی کند. اندیشه هایش میخواهد بال وپر بگشاید و اقلیم های جدیدی را در نوردد و چشم دید ها واحساس خود را بدون پرده آنطور که دیده واحساس میکند، بخواننده اش انتقال دهد. بیان ظریفانۀچنین احساسی از سوی یک زن که هم نوعانش درطول تاریخ مورد ظلم وخشونت مرد قرارداشته و از هرنوع حقوقی درخانواده و در جامعه محروم بوده،بدون عصیان وسرکشی از سنتهای قرون وسطائی راه دیگری ندارد. قیام علیه چنین سنتهایی از وظایف زنان آگاه است، بدون چنین قیامی بدست آوردن حق زن از زیر سلطۀ ذهنیت مردسالارانه ناممکن است.

بهار از درد و رنج زن افغان در زیرمشت ولگد مرد و احساس خفقان وحقارت او در زیر برقع وچادر سیاه  واعمال خشونت علیه  همنوعانش مطلع است وآن را به نظرنفرت مینگرد ، و دراین ارتباط  سروده های ارجمندی دارد منجمله به این دوپاره شعرزیبای او درزیرتوجه کنید:

زن

اگر ميشد که دود سـوختن را گـريه میکـردم       سيـاهی سرگـذشت تـلخ زن را گـريه ميکردم

نفـير درد مردن زير مشت و مـوزهء شوهر       گـلـوی « ناديای انجمن » را گـريه می کردم

بخون «رابعه» بعد از بريدن های رگهايش       نشسته هرغزل"بلخ"و سخنرا گريه ميکردم

زبس زنجير ننگ و نام شد در پای زن بودن     «فروغ» رسته از بند و رسن را گريه ميکردم

به جــرم دانشش تقــرير شد فتوای اعدامش       نگـاه «قــرعة العين» عـدن را گـريه ميکردم

پـس حـکــم ملا یی بود گـــر دروازۀ جـنـت

بمسجد هر سحر تکفير" من" را گريه ميکردم

 

سیه چادر

ســـيه چـــــادر مــــرا پـــنـهـان نــدارد        نــمـای رو مـــرا عــــــــــريــان نــدارد

چـــــــو خورشيدم زپشت پـــــــرده تابم        ســــيـــاهی هــا نمـيگــردد نـــــقــــابــم

نــــمـــيــــدارد مـــــرا در پرده پنـــهان       اگـــر عابــــــد نــبــاشد سست ايمــــان

تـــــو کــز شهــر طــــريقـت هـــا بيايی        بـــه مـــوی مـــــن چــــرا ره گـم نمايی

نـــخـــواهــــم نـــاصـح وارونه کـــارم        که پای ضعف «تو»،« من » سرگـذارم

کـــی انصـافی دريــن حکمـــت به بـينم        گـــنـــــه از تــو و مـــن  دوزخ نشيــنم

بـــجــــای روی من ای مصلحت ساز!

بـــروی ضــعــف نـفــست چـادر انداز

«بهارسعید» تنها شاعر عاشقانه سرا نیست،او وطنپرست شازی هم است، اوسنگ و کوه و دریا و صحرای وطن را دوست دارد و می خواهد هرعضو از اعضای بدنش را فدای خاک وطنش نمايد به شعر زیر توجه کنید:

   اثر بخشی اشعاربهارسعید براستاد امان الله حيدرزاد، مجسمه ساز مشهور کشورمقیم امریکا، بحدی عمیق بوده که با خواندن شعر فوق تیشه برمیدارد وازسنگ خارا مجسمه بس زیبا وماندگاری از بهار سعید میتراشد وطی مراسم باشکوهی آنرا به شاعر اهدا میکند. بنابرنوشتۀ آقای امام عبادی  استاد حیدزاد هنگام پرده برداری از روی مجسمۀ بهار در يکی از سالونهای نيويارک چنین گفته بود: « وقتی مجموعه بهار سعيد بدستم رسيد ، اشعار اين سخنسرا مرا به گريه انداخت ، مخصوصا وقتی شعر « آرزو» را خواندم ، قلم برداشتم تا چيزی بنويسم ، لحظه ای بعد متوجه شدم به جای نوشته ، تصوير خيالی ازاين شاعر نامور کشيده ام ، و اين برايم انگيزه ای شد تاپيکرهً اين شاعر را بسازم».

   و منوچهر اميدوار رئيس انجمن فارسی زبانان ايران درآن محفل ضمن سخنانی گفت : امشب آرزوکردم کاش من هم افغان می بودم. چنين نو آوری در تاريخ ايران هم بی سابقه است که از هنرمندی بويژه از خانمی در زمان زندگی اش با ساختن پيکرهً او قدردانی کنند. بايد اين ابتکار را برای استاد حيدرزاد و اين افتخار را برای خانم بهار سعيد تبريک گفت!!» (مقاله امام عبادی)

وخانم بهار سعيد شعر ذیل را بخاطر قدردانی از استاد حيدرزاد نوشته و به او اهدا کرده است :

چيره دستی

پسـند آمـد تـرا استـــاد ايـن ره     که طبع من سخـن را میتراشد

بـيـا زيـبـــايی بخــتم نظــر کن      که دستان تومن را می تراشد

ز انگشتت  بســـــوی  آفرينش     تراويــدن خــرام  تــازه  دارد

تراشيدن که  در دست  تو افتد      تــوانــايی  دگــــر آوازه   دارد

زتو تا قله های چيــــره دستی     هنر درخويشـــــتن نازيده دارد

که نامت اينچنين هنگامه افشان

بدوش اوج هـا بالــيــــــده باشد

 برای بهار عزیز بهاران خجسته تر وشکوفه بارتری آرزو میکنم.

سیستانی، شهر گوتنبرگ سوئد،
 /۵/ ۷/ ۲۰۰۷

 بر گشت به صفحه نخست روشنایی

نوشته شده توسط مسئول بخش  | لینک ثابت |